آیا قاصدکها می میرند؟
پس چرا دگر نمی آید او که بر بال قاصدکها سوار بود
امروز روز پیمان است
آری امروز روز پیمان است
امروز من سرشار از حسرتم
سرشار از خاطرات او
امروز، اولین روز اشکِ تنهایی من است،
روز تولد انتظار من است
امروز من، تهی از هر من گشته ام
امروز من در مسیر خاطرات او می مانم
و زيبايي وصف ناپذيري از او ترسيم خواهم كرد
از مهرباني و انتظار او
شوق رسیدن ،سرا پای وجودم را فرا گرفته
میدانم من هم روزی سفر خواهم کرد از این دیار غریب
و به جایی خواهم رفت که او انتظار مرا می کشد
سفری که با آغوش باز در انتظار اویم
پس ای تو،ای ساروان نظری بر قلب بیمار من بیانداز
که در حسرت کوچ است
اگر پایی برای رفتن نیست
اگر بالی برای پروازنیست
من خود سینه کشان مي روم
که تنها رخصت تو لازم است و بس
که از این پس انتظار، کفر را همدم من خواهد کرد
و من می مانم و شرم نظر در رخسار تو
که من دگر تاب و توان فراق را ندارم
اکنون که تو در آن سوی بادهایی
آسوده باش که من در راهم
راهی که ثانیه ها کم کننده آنند
.گذر زمان
تنها وسیله ،برای وفای من به عهد دیرین
با تو بودن
است ![]()









