تبليغاتX
رویای آرزو

رویای آرزو

حرفهای ناگفتنی

 

آیا قاصدکها می میرند؟

پس چرا دگر نمی آید او که بر بال قاصدکها سوار بود

امروز روز پیمان است

آری امروز روز پیمان است

امروز من سرشار از حسرتم

سرشار از خاطرات او

امروز، اولین روز اشکِ تنهایی من است،

روز تولد انتظار من است

امروز من، تهی از هر من گشته ام

امروز من در مسیر خاطرات او می مانم

و زيبايي وصف ناپذيري از او ترسيم خواهم كرد

از مهرباني و انتظار او

شوق رسیدن ،سرا پای وجودم را فرا گرفته

میدانم من هم روزی سفر خواهم کرد از این دیار غریب

و به جایی خواهم رفت که او انتظار مرا می کشد

سفری که با آغوش باز در انتظار اویم

پس ای تو،ای ساروان نظری بر قلب بیمار من بیانداز

که در حسرت کوچ است

اگر پایی برای رفتن نیست

اگر بالی برای پروازنیست

من خود سینه کشان مي روم

که تنها رخصت تو لازم است و بس

که از این پس انتظار، کفر را همدم من خواهد کرد

و من می مانم و شرم نظر در رخسار تو

که من دگر تاب و توان فراق را ندارم

اکنون که تو در آن سوی بادهایی

آسوده باش که من در راهم

راهی که ثانیه ها کم کننده آنند.

گذر زمان

تنها وسیله ،برای وفای من به عهد دیرین

با تو بودن است

  انتظار

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 2:34 قبل از ظهر  توسط ناشناس  | 

 

سلام

 

سلام بر تو ای همراه همیشگی

 

دوستی شفیغ که یاد آور حضور اویی

 

و تنها قسمت من از رفتن او.

 

آری اکنون زمان توست زمان گفتن از تو،

 

زمان وصف نیکی های تو

 

زمان دیدن مهر توست

 

مهری که گفته و دیده نمی شود

 

آری با تو هستم

 

ای تنها یار پرواز هایم به سوی او

 

با تو هستم ای تنهایی،

 

ای وفادار ترین بر من

 

ای که در بی کسی ها  همره من و

 

در مشکلات همدم من می باشی

 

دوستی جدا نا شدنی

 

ای که خلا تو سرشار از حضور اوست

 

ونبودنت در نبود اوست

 

چرا که او یاور مظلومان است

 

و مظلومان همراهان همیشگی تو.

 

پس تو سر آغاز حضور اویی و

 

 حضور او یعنی سبک بالی

 

 پروازی آزاد و رها با بالهای دوستی

 

به آسمان دور دور

 

به آنجا که کسی در انتظار ماست

 

آری در جایی در آن سوی

 

اقیانوس های تو

 

کسی انتظار مرا می کشد

 

که پر کشم و

 

پرواز کنم با بالهای پرندگان قفسی

 

به آنها که به حق تو را می شناسند

 

پرواز

 

ای که تنها یادگار رفتن اویی

 

و یگانه دلیل احساس کردن او

 

ای که حضورت زنجیر های اسارت را می درد

 

 بالهای پرواز را سبک بار می کند

 

بدان که

 

حضور تو سر آغاز رفتن است

 

سر آغاز رسیدن به ارزشها

 

پس آغوش پر مهر مرا بپذیر

 

اکنون دردم را ببین

 

مرهمش پرواز است

 

و در مانش اسارت در آزادی دوست

 

تو را همانند انتظارم دوست دارم

 

دوستت دارم تنهایی

 

دوستت دارم

 

ای تنها یادگار حضور او

انتظار

+ نوشته شده در  شنبه 14 مرداد1385ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط ناشناس  | 

 

مردی از آتش  زنی از خاک

 آتشی که ميسوزاند   خاکی که می روياند

اما چه شد که این بار تو می سوزانی؟

ما از بدو تولد تا ختم آخرین جرعه نفس هایمان به دنبال

رسیدن به انتهای پنجره ایم  و عشق روزنه ایست

برای رسیدن به انتهای پنجره دوست داشتن ....!

حالا دیگر باران هم که نبارد صدای چکاچک چکه های آب را می شنوی

خیس می شوی از بارانی که نباریده است

دستت را روی گونه ات بکش قطره های باران هم گاهی

شبیه اشک می شوند انگارچکه های عشق از چشم ابر باریده باشند .

گریه میشوند  شکل باران  و

 تو خیس میشوی زیر بارش قطره های بارانی که مزه شوری اشک دارند

گاهی همه چیز به سادگی پیچیده می شود.آن تکه ابر کوچک را

که به یاد داری؟ همان که آمده بود که دمی بماند ؟ و ببارد !؟ می آید

می ماند ٬ باران می بارد

  و دیگر فرقی نمیکند که هوای پیرامون تو چگونه باشد ؟

تکه ابر کوچک میماند و میبارد. و تو خیس می مانی

همیشه خیس خیس از بارانی که بی امان می بارد

آن اتفاق ساده افتاده است  به همین سادگی باران باریده است و تو

خیس شده ای .آری آن اشک من بود که از فراغ و نبودنت 

بر آسمانت مسکن داشت و چشمانم بارید و بارید و گونه هایت خیس شد

حواست کجاست؟

حالا اگر هر شب هم  رعد و

برقی آسمان را بشکافد تا پاره پاره شود  و

 اگر خیزابهای سهمگین بتازند بر هر چه ساحل و کرانه

است و اگر کوه های یخ و سنگی به چرخش در ایند  و

اگر تمام تابستان برف ببارد و تمام زمستان

آفتاب بتابد و اگر سپیده دم و غروب خونین شوند

در زمینه ای خاکستر و اگر تمامی رودها در

سربالایی ها جریان یابد و اگر رنگی کمانها قوسی داشته باشند

تا انتهای افق و اگر آبشارها و تالابها یه همدیگر برسند

 و اگر تمامی انسانها برای پرنده ها نوا سر دهند

 باز هم فرق زیادی نمیکند .

آری تو خیس گشته ای و گونه هایت خیس است

از

      قطرات تنهایی من

انتظار

+ نوشته شده در  جمعه 30 تیر1385ساعت 1:53 قبل از ظهر  توسط ناشناس  | 

 

نور چشمهایم از تشعشع چشمهای تو

 

و روشنی قلبم،از گرمی ولطافت دستان تو

 

و آغاز کلامم و پایان زمزمه هایم برگرفته از نام توست

 

ای آغاز دلپذیر، با نام تو شروع زندگی را خواهان

 

و با تبسم تو ادامه این راه پر فراز و نشیب را آرزو مندم

 

پس دستانت را در دستانم زنجیر وار متصل گردان

 

تا با هم به اوج بودن رویم

 

و عشق و مهربانی را با خود به ارمغان آوریم

 

عشقی که نشات گرفته از نام توست

 

نامی آشنا در قلب همیشه عاشق من.

 

اکنون در پروازت به اوج آسمانها

 

من مانده ام و نام تو و یاد آن پرواز ها

 

پس همچنان عاشق خواهم ماند

 

زیرا دستان خاطراتت همچنان در دستان ذهن تنهای من است

 

و بالهای آرزو هم چنان کمک حال پرواز من

 

پس روزی پر خواهم گشود به آسمانی که با آن بالها رفته ای

 

و عهد دیرین را بجای خواهم آورد

 

پس  می مانم در انتظار پروازم به سوی تو

 

انتظار سخت است

 

 اما ناچار محکوم به ماندن در این سرای فانی

 

 به دور از چشمان تو می باشم

 

تا روزی بالهای پرواز تو به سراغ جسم  خسته ام بیایند

 

و این انتظار را به پایان رسانند

 

آری

 

روزی خواهم آمد

 

این را می دانم و می دانی

 

روزی با همان بالی که تو را در ابرها رهسپار کرد

 

 به سویت پر خواهم گشود

 

و تو را همانند آن روزها

 

در آغوش خواهم گرفت

 

 ای کاش دستانم امروز با آن بالها همراه بود

 

تا به آرزوی هر روز خود می رسیدم

انتظار

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 تیر1385ساعت 3:1 قبل از ظهر  توسط ناشناس  | 

 

لمس عشق

کاش ابر به وسعت دریا ،آسمان را به حرف می آورد

                          تا ببینی پشت این همه کوه حرفهای نگفتنی کم نیست

لمس دستانت سر آغاز دنيا بود. و من  محکوم به زنجير بودنها ،

از دور دستها آمده ام...!و اين سوار يله شده خويش را

قسمتی از بودن ها ميدانم. که شايد

در دلی سخت جايی برای ماندن بيابم...! خواهم ماند .....

و زيبا ترين شکل کلامم را برايت خواهم خواند ...

 و اين يگانه ماه ناز، را در دلم در جايی پنهان خواهم کرد ...

بدور از هيچ دستی از هزاران دست ...

 

 آرزوی من ،       

        سر آغاز شکوه زیستنت ،

 

میلاد بودن هایت مبارک باد

 

تولد

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 تیر1385ساعت 3:37 قبل از ظهر  توسط ناشناس  | 

پیاله

 

                   

پر کن پياله را

کاين اب آتشين،

ديريست ره به حال خرابم نمي برد!

اين جام ها- که در پي هم مي شود تهي-

درياي آتش است که ريزم به کام خويش،

گرداب مي ربايد و، آبم نمي برد!

من با سمند سرکش جادويي شراب

تا بيکران عالم پندار رفته ام،

تا دشت پرستاره انديشه هاي گرم،

تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي،

تا کوچه باغ خاطره هاي گريزپا،

تا شهر يادها..................

ديگر شراب هم

جز تا کنار بستر خوابم نمي برد!

هان اي عقاب عشق!

از اوج قله هاي مه الود دور دست

پرواز کن به دشت غم انگيز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمي برد!

آن بي ستاره ام که عقابم نمي برد!

در راه زندگي،

با اينهمه تلاش و تمنا و تشنگي،

با اين که ناله مي کشم از دل که: آب.......آب.....!

ديگر فريب هم به سرابم نمي برد.

    پر کن پياله را!

فریدون مشیری

                           

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 خرداد1385ساعت 1:44 قبل از ظهر  توسط ناشناس  | 

یاد

 

غرق کدام رویا میشوی امشب تا به خواب فرو روی ؟

 تنت را به وزش کدام باد می سپاری 

تا تو را با خود به ناکجا ببرد ؟!

پیکرت امشب به چه رنگی در می آید

 تا با شب و ستاره در هم آمیزی ؟!

به میهمانی کدام تبسم دروغین٬

و   به سوگواره کدام اندوه می بری

این روح سرکش و بیقرار را ؟!

کدام صدای بی صدایی بی من

ضرب آهنگ حضورت می شود

در این برهوت تاریک ؟!

در ذهنم از تو تصویری ساخته ام

و در آن انعکاست را مینگرم 

 مرا به خاطر زندانی کردنت در قفس ذهنم ببخش.

ورق ورق می‌زنم هر روز،

 آنچه را که باقی مانده از دفتر عمر،

نفسم می‌گيرد از غباری که

از اين دفتر کهنه برمی‌خيزد،

غباری پاک‌نشدنی، به وسعت وجودم.
دستم سردتر می‌شود و سردتر،

همچنانکه خون از گردش در رگهايم

خسته‌تر می‌شود و خسته‌تر؛

و هنوز می‌نشينم بر لب راهی که می‌پندارم،

گذر خواهد کرد روزگار از آن، روزی به سود من،

ترسان از آن که اين غبار، پاک کند نام تو را از دلم،

چرا که اين غباريست که پاک نمی‌شود،

آرزوی من!

 کاش بودم

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 2:16 قبل از ظهر  توسط ناشناس  | 

چشمان آرزو

 

این بار نیز منم  مردی که در پشت پنجره غبار گرفته کلامش

 نشسته است و بر روی آن نوشته است ببار باران

ببار از صداقت گفتاری که در تو جاری است

چه خوب یادم هست

که گفتی میایی  و من چه بیتابانه

 ثانیه های شب را تنفس کردم 

 انگار که دگر بار به زیستنی دوباره مرا خوانده اند 

 مرا به گفتاری تازه تر ٬به واژه ایی که هیچ گاه در هیچ محفلی

 خوانده نشده است 

 و من اینک برای تو میگویم  که چه ثانیه هایی

 را با یاد تو نفس کشیده ام

که بیایی و برای همیشه بیایی.

منم  مردی که در پشت پنجره غبار گرفته کلامش

 

روزی که نباشی روز مرگ من است  و

 

مرگ من  عجب تماشایی است

 

 

چشمانت را که دیدم  چشمانم را بستم

چشمانی که در عمق نگاهی گم بود  

چشمانی که از سو سوی نور عشق در

جاده های غربتت محو و ناپیداست 

 چشمانی که از پشت خیس پنجره ها ٬

در مه ای غبار آلود در انتظار دیدن تصویر ندیده ات

 به آسمان چشم

دوخته است که شاید در میان ستاره ها نمایان شوی.

لمس دستانت همچون باوری در تعقلم نقش میبندد 

 شوقی می یابم

  که در سخاوت نگاهت ٬ 

  مهرمندانه از عشق سخن گفتن است 

 به باور خود راه میدهم که شیرین دلت به

دنبال فرهاد دلم به جستجوی

عشق در تمام عالم بر میخیزد

 

 

چشمانت را که دیدم  چشمانم را بستم

تامبادا از خاطرم برود نگاهی که از

سخاوت عشق

 پر است

+ نوشته شده در  شنبه 20 خرداد1385ساعت 2:37 قبل از ظهر  توسط ناشناس  | 

مادر

 

در مقابل عظمت او چه می توان کرد

در وصف او چه می توان گفت غیر از آنکه گفت

فاطمه ٬ فاطمه است

شهادت تنها مادر زیبای هستی بر

عاشقان  عظمت و نام و کردار آن حضرت تسلیت باد

یا زهرا(س) فرزندت را یاری کن

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 خرداد1385ساعت 1:32 قبل از ظهر  توسط ناشناس 

چشم و باران و آرزو

 

از هجرت هياهو بگويید


از سکوت...


دانه هاي کبود و خشک خاک را رنگ سبز بزنيد


اي کاش کسي بيايد


که آبي باشد


مثل دريا


آشنا مثل رويا


کسي که نديده باشم


نه به چشم، نه به خواب، نه به رويا


کسي که مثل تو باشد


ساده، باران خورده و خيس


و من سالهاست به انتظار آمدن او


لحظه هاي سردو ساکت روزگارم را


حتي با باران چشمانم هم، قسمت نمي کنم

 

فقط دوست 

 

گريه مي كنم شبي پيش پاي آسمان

 

دل شكسته وغمين با خداي آسمان

 

تازيانه مي زند ، اين سكوت سرد شب


روي دوش خسته ام از وراي آسمان

كوچه كوچه مي روم درخيال سرخ تو


روي شانه هاي باد ، پيش پاي آسمان

بي جمال روي تو ، بالهاي آرزو

 

پاره مي شود شبي لابه لاي آسمان

سنگ فرش سينه ام يادهای سبز توست


اعتبار آبي لحظه هاي آسمان

مي رسي وخسته اي اي ترنم بهار


سبز مي شود كوير با دعاي آسمان

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 خرداد1385ساعت 3:15 قبل از ظهر  توسط ناشناس  |